دنیای مخاطره آمیز واقعیت ها با «دان دلیلو»
دنیای مخاطره آمیز واقعیت ها با «دان دلیلو» :
«دونالد ریچارد دلیلو» که در 20 نوامبر سال 1936 به دنیا آمد، نویسنده ی آمریکایی برجسته است که در طول مسیر حرفه ای خود به خلق رمان، داستان کوتاه، نمایشنامه، فیلمنامه و مقاله پرداخته است.
«دلیلو» در ابتدای مسیر نویسندگی، توجه طیفی مشخص از مخاطبین را به آثار خود جلب کرده بود اما انتشار کتاب «برفک» در سال 1985، شهرتی فراگیر و البته «جایزه ی ملی کتاب آمریکا» را برای او به ارمغان آورد.
«آن شب، یک جمعه، طبق عادت و قانون، غذای چینی به دست جلوِ تلویزیون جمع شدیم. سیل ها را دیدیم و زمین لرزه ها و رانش ها و فوران آتشفشان ها. جمع جُمعه های ما هیچ وقت تا این حد مشتاقانه به وظیفه اش دل نداده بود. «هاینریش» اخم نکرده بود، حوصله ی من سر نرفته بود، «استفی» که با دعوای یک زن و شوهر در سریالی آبکی گریه اش در می آمد، حالا با تمام وجود جذب تصاویر مستند فاجعه و مرگ شده بود. «بابِت» خواست کانال را عوض کند و بگذارد روی شبکه ای که سریالی کمدی نشان می داد، راجع به گروهی جوان با نژادهای گوناگون که می خواستند ماهوارهی ارتباطی خودشان را بسازند. از حجم اعتراض ما وحشت کرد. ما در باقی لحظات ساکت بودیم و خانه هایی را نگاه می کردیم که اقیانوس می بلعیدشان و روستاهایی که زیر هجوم مواد مذاب خرد می شدند و می سوختند. هر فاجعه باعث می شد بیشتر بخواهیم، چیزی بزرگتر، باشکوه تر، فراگیرتر.»—از کتاب «برفک»
«دلیلو» بیان کرده که داستان هایش درباره ی «زندگی کردن در زمانه ای خطرناک» هستند. او در مصاحبه ای در سال 2005 گفت: «نویسندگان باید در مقابل قواعد قرار بگیرند. نوشتن درباره ی قدرت، شرکت های بزرگ، دولت، و تمام سیستم مصرف و سرگرمی های ناتوان کننده، مهم است. فکر می کنم نویسندگان، در ذات، باید در مقابل مسائل قرار بگیرند، در مقابل هر چیزی که قدرت سعی دارد بر ما تحمیل کند.»
«دان دلیلو» با انتشار هشتمین رمانش، کتاب «برفک» در سال 1985، خیلی سریع به عنوان نویسنده ای برجسته و توانمند مطرح شد.
در مراسم دریافت جایزه، وقتی از او درخواست شد که سخنرانی کند،
«دلیلو» فقط گفت: «متأسفم که نتوانستم امشب اینجا باشم، اما از همه ی شما به خاطر حضورتان تشکر می کنم»، و سپس سر جایش نشست!
داخل گالری سرد بود و فقط چند نور کم سوی خاکستری که از سقف می تابید، آنجا را روشن می کرد. پشت پرده، قسمت شمالی اطاق کاملا تاریک بود و مردی که به تنهایی آنجا ایستاده بود، دستش را آرام به طرف صورتش بالا می برد و مدام این کار را تکرار می کرد. این حرکت او درست شبیه حرکت دست فردی بود که تصویرش روی پرده نمایش داده می شد. وقتی درِ گالری باز می شد و تعدادی بازدیدکننده وارد می شدند، می شد از داخل بیرون را دید. بیرون از گالری عده ای مشغول تماشای کارت پستال ها و کتاب های هنری بودند. فیلم روی پرده نه کلام داشت نه موسیقی متن. نگهبان گالری، درست کنار در ایستاده بود و بازدیدکنندگانی که از گالری خارج می شدند، گاهی نگاهی به او می انداختند. شاید امیدوار بودند نگهبان درباره ی فیلم روی پرده توضیحی بدهد و یا شاید می خواستند حداقل مطمئن شوند حق داشته اند از برنامه ی داخل گالری سر در نیاورند. در آن طبقه گالری های دیگری هم بود و فایده ای نداشت آدم وقت خودش را در این گالری بگذراند که برنامه اش هر چه که بود، انگار فقط نوعی تکراری ابدی را نمایش می داد.—از کتاب «نقطه امگا»
تمام اساتید مرد هستند، لباسشان چروک است و مویشان ژولیده و موقع سرفه، سر را زیر بغل فرو می کنند. دسته جمعی به رؤسای اتحادیه ی کامیون داران می مانند که برای احراز هویت همکار مثله شدهشان، دور هم جمع شده باشند. حسی که القا می کنند، تلخی فراگیر است، بدگمانی و دسیسه چینی. تنها استثنا، «موری جی زیسکیند» است، ورزشی نویس سابق که ازم خواست تا همراه هم در غذاخوری ناهار بخوریم، جایی که بوی ناخوشایند غذاهایی نامشخص، خاطره ای تیره و تلخ را درونم زنده کرد. «موری» تازه آمده بود به کالج، مردی بود با شانه های آویزان با عینک ظریف گرد و ریشی شبیه ریش آمیش ها. استاد مهمان بود و موضوع درسش مفاخر در قید حیات، و به نظر می آمد از همکاری با اساتید فرهنگ عامه احساس شرم می کند. «من موسیقی می فهمم، من سینما می فهمم، حتی می تونم درک کنم چه طور کامیک بوک ها می تونن یه چیزایی به ما بگن. ولی پروفسورهایی اینجا هستن که هیچی نمی خونن جز نوشته های روی جعبه های کورن فلکس.—از کتاب «برفک»
22 نوامبر سال 1963، نشانگر آغاز واقعی دهه ی 1960 بود. این روز، شروع مجموعه ای از فجایع بود: قتل های سیاسی، جنگ ویتنام، نفی حقوق مدنی، و شورش های جوانان در شهرهای آمریکا، تا رقم خوردن ماجرای «واترگِیت». وقتی کارم را به عنوان نویسنده آغاز می کردم، به نظرم می آمد که بخشی بزرگ از موضوعاتی که در رمان هایم به چشم می خورد—احساس قریب الوقوع مرگ، یا شک و تردیدهای فراگیر و عدم اطمینان—از ماجرای قتل «جان اف. کندی» سرچشمه می گرفت.
چرخش سرش نه به مانند پرواز یکنواخت یک تیر یا پرنده بلکه همچون آجرهای دیوار کاملا قابل شمارش بود. اما در عین حال باز چرخش سرش مانند هیچ چیز نبود. سر «آنتونی پرکینز» به تدریج روی گردن بلند و باریکش می چرخید. فقط اگر از نزدیک با دقت به تصویر نگاه می کردید چنین دریافتی از تصویر را حس می کردید. مرد چند لحظه ای به دلیل آمد و رفت بازدیدکنندگان حواسش پرت شد. سپس توانست بار دیگر با دقت لازم به تصویر نگاه کند. ماهیت فیلم به گونه ای بود که درک آن مستلزم تمرکز کامل بود و شرط لازم برای درک آن چنین حدی از تمرکز بود. ضربآهنگ بی رحمانه ی فیلم به گونه ای بود که بدون دقت لازم، درک آن میسر نبود و برای درک آن فرد می باید از چنان درجه ای از هوشیاری برخوردار می بود که چیزی باعث غفلتش نمی شد. مرد ایستاد و نگاه کرد. گویی در مدت زمانی که «آنتونی پرکینز» سرش را می چرخاند، صفی از عقاید علمی و فلسفی و عقاید بی نامِ ناشناخته به جنبش در می آمد. یا شاید هم او بیش از حد می دید. اما بیش از حد دیدن هم ممکن نبود. هر چقدر دیدنی های فیلم کمتر می شد، بیشتر دقت می کرد و بیشتر می دید. نکته همین بود. دیدن چیزی که بود؛ این که در نهایت نگاه کنید و بدانید که دارید نگاه می کنید؛ حس گذر زمان؛ زنده بودن در رخداد کوچک ترین حرکات ثبت شده.—از کتاب «نقطه امگا»
این که امروز یک نویسنده ی جوان باشید، سخت تر از زمانی است که من نویسنده ای جوان بودم. فکر نمی کنم نخستین رمانم در زمانه ی کنونی به چاپ می رسید. فکر نمی کنم یک ویراستار پیدا می شد که 50 صفحه ی نخست آن را بخواند. آن اثر خیلی مبالغه آمیز و بی نظم بود، اما دو ویراستار جوان چیزی را در آن دیدند که به نظرشان ارزش پیگیری را داشت، و در نهایت همگی در کنار هم روی کتاب کار کردیم و اثر به انتشار رسید. فکر نمی کنم ناشرین امروزه این گونه از صبر و مدارا را داشته باشند، و به نظرم در نتیجه ی این اتفاق، اکنون نویسندگان بیشتری به نسبت آن زمان، به کلاس های نویسندگی می روند. فکر می کنم اول داستان ها، و بعد رمان ها، امروزه از نظر زبانی سطح بسیار بالاتری دارند، اما شاید بیش از اندازه مطیع و خوش رفتار شده اند، که تا حدی واکنش به بازار کوچک تر و محدودتر امروزی است.